تبليغاتX
تنها با تو
به امید روزی که یوسف زهرا بیاد ...

1-  یاد بگیرید كه برنامه ریزی كنید.

2-  محدویت ها و ضعف های خود را بشناسید و آنها را قبول كنید.

3-  یاد بگیرید كه در زندگی بازی ، تفریح و سرگرمی داشته باشید.

4-  شخصی مثبت ، سازنده ومفید باشید.

5-  یاد بگیرید كه گذشت داشته باشید و دیگران وعقاید آنها را تحمل كنید.

6-  از رقابت ها و چشم و هم چشمی های بیجا و غیر ضروری پرهیز كنید.

7-  به طور مرتب ورزش كنید.

8-  یاد بگیرید كه روش شما برای استراحت و آرامش ، منظم و عاری از داروهای آرام بخش و مسكن باشد.

9-  مشكلات و مسائل خود را  در درون خود نگه ندارید .

10-    تفكر خود را عوض كنید .

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 12:32  توسط tanhaba2 | 

 

تا توانی دلی بدست آور دل شکستا هنر نمی باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 12:7  توسط tanhaba2 | 

قلبت مانند یک مهره است بین دو انگشت خداوند

      انگشتی از قهر . انگشتی از لطف

                   می چرخد این مهره

                     گاهی به روی اشک و گاهی به روی لبخند

                     این قلب در آن دست یعنی:

                هیچ تو در هست خداوند

             پس مطمئن باش هرگز نمی افتد این مهره از دست خداوند.یک عمر این قلب در دست او باید بچرخد این    سو و آن سو تا آنکه روزی مثل نگین محکمی ثابت بماند بر حلقه انگشتری او

+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 1:6  توسط tanhaba2 | 

زيبا ترين قلب

روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه

زيباترين قلب را در تمام آن منطقه دارد. جمعيت زيادي جمع

شدند.قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه اي بر آن وارد نشده

بود. پس همه تصديق كردند كه قلب او به راستي زيباترين قلبي

است كه تا كنون ديده اند.

مرد جوان، در كمال افتخار، با صدايي بلندتر به تعريف از قلب

خود پرداخت. ناگهان پيرمردي جلو جمعيت آمد و گفت:اما قلب

تو به زيبايي قلب من نيست؟مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب

پيرمرد نگاه كردند. قلب او با قدرت تمام مي تپيد، اما پر از زخم

بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكه هايي جايگزين

آنها شده بود؛ اما آنها به درستي جاهاي خالي را پر نكرده

بودند و گوشه هايي دندانه دندانه در قلب او ديده مي شد.در

بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجودداشت كه هيچ تكه اي

آنها را پر نكرده بود. مردم با نگاهي خيره به او مي نگريستند

و با خود فكر مي كردند كه اين پيرمرد چطور ادعا مي كند كه

قلب زيباتري دارد.

مرد جوان به قلب پيرمرد اشاره كرد و خنديد و گفت:تو حتماً

شوخي مي كني....قلبت را با قلب من مقايسه كن. قلب تو،

تنها مشتي زخم و خراش و بريدگي است.؟پيرمرد گفت:درست

است، قلب تو سالم به نظر مي رسد، اما من هرگز قلبم را با

قلب تو عوض نمي كنم. مي داني، هر زخمي نشانگر انساني

است كه من عشقم را به او داده ام؛ من بخشي از قلبم را

جدا كرده ام و به او بخشيده ام.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 7:16  توسط tanhaba2 | 

کاش می شد قلبها آباد بود
کینه و غمها به دست باد بود
کاش می شد دل فراموشی نداشت
نم نم بارون هم آغوشی نداشت
کاش می شد کاشهای زندگی
گم شوند پشت نقاب زندگی
کاش می شد کاشها مهمان شوند
در میان غصه ها پنهان شوند
کاش می شد آسمان غمگین نبود
ردپای قهر و کین رنگین نبود

کاش میشد اشک را تهدید کرد
فرصت لبخند را تمدید کرد
کاش میشد از میان لحظه ها
لحظه ی دیدار را تجدید کرد

با من امشب چیزی از رفتن نگو
نه نگو، از این سفر با من نگو
من به پایان می رسم از کوچ تو
با من از آغاز این مردن نگو

کاش میشد لحظه ها را پس گرفت
کاش میشد از تو بود و با تو بود
کاش می شد در تو گم شد از همه
کاش میشد تا همیشه با تو بود

کاش فردا را کسی پنهان کند
لحظه را در لحظه سرگردان کند
کاش ساعت را بمیراند به خواب
ماه را بر شاخه آویزان کند

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 2:18  توسط tanhaba2 | 

سالها پیش از این
زیر یک سنگ گوشه ای از زمین
من فقط یک کمی خاک بودم همین
یک کمی خاک که دعایش
پر زدن آن سوی پرده آسمان بود
آرزویش همیشه
دیدن آخرین قله ی کهکشان بود
خاک هر شب دعا کرد
از ته دل خدا را صدا کرد
یک شب آخر دعایش اثر کرد
یک فرشته تمام زمین را خبر کرد
و خدا تکه ای خاک برداشت
آسمان را درآن کاشت
خاک را
توی دست خود ورز داد
روح خود را به او قرض داد
خاک توی دست خدا نور شد
پر گرفت از زمین دور شد
راستی
من همان خاک خوشبخت
من همان نور هستم
پس چرا گاهی اوقات
این همه از خدا دور هستم...

+ نوشته شده در  جمعه ششم شهریور 1388ساعت 23:4  توسط tanhaba2 | 

 

خدایا

اکستری بر آتش درونم نشسته و راه را بر من بسته

خدایا اراده ای کن تا

« صبا خاکسترم را از سر ره دورتر ریزد »

بر من خرده مگیر که جز تو کسی را ندارم‌

هیچ کس را

حتی خودم را

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 1:14  توسط tanhaba2 | 

گفتم: چقدر احساس تنهایی می‌كنم …
گفتی: فانی قریب
     .:: من كه نزدیكم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو همیشه نزدیكی؛ من دورم… كاش می‌شد بهت نزدیك شم …
گفتی: و اذكر ربك فی نفسك تضرعا و خیفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
     .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پیش خودت، با خوف و تضرع، و با صدای آهسته یاد كن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: این هم توفیق می‌خواهد!
گفتی: ألا تحبون ان یغفرالله لكم
     .:: دوست ندارید خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه كه دوست دارم منو ببخشی …
گفتی: و استغفروا ربكم ثم توبوا الیه
     .:: پس از خدا بخواید ببخشدتون و بعد توبه كنید (هود/۹۰) ::.

گفتم: با این همه گناه… آخه چیكار می‌تونم بكنم؟     
گفتی: الم یعلموا ان الله هو یقبل التوبة عن عباده
     .:: مگه نمی‌دونید خداست كه توبه رو از بنده‌هاش قبول می‌كنه؟! (توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: دیگه روی توبه ندارم ...
گفتی: الله العزیز العلیم غافر الذنب و قابل التوب
     .:: (ولی) خدا عزیزه و دانا، او آمرزنده‌ی گناه هست و پذیرنده‌ی توبه (غافر/۲-۳ ) ::.

گفتم: با این همه گناه، برای كدوم گناهم توبه كنم؟ 
گفتی: ان الله یغفر الذنوب جمیعا
     .:: خدا همه‌ی گناه‌ها رو می‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: یعنی بازم بیام؟ بازم منو می‌بخشی؟
گفتی: و من یغفر الذنوب الا الله
     .:: به جز خدا كیه كه گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمی‌دونم چرا همیشه در مقابل این كلامت كم میارم! آتیشم می‌زنه؛ ذوبم می‌كنه؛ عاشق می‌شم! …  توبه می‌كنم
گفتی: ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین
     .:: خدا هم توبه‌كننده‌ها و هم اونایی كه پاك هستند رو دوست داره (بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهی و ربی من لی غیرك     
گفتی: الیس الله بكاف عبده
     .:: خدا برای بنده‌اش كافی نیست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر این همه مهربونیت چیكار می‌تونم بكنم؟
گفتی:یا ایها الذین آمنوا اذكروا الله ذكرا كثیرا و سبحوه بكرة و اصیلا هو الذی یصلی علیكم و ملائكته لیخرجكم من الظلمت الی النور و كان بالمؤمنین رحیما
.:: ای مؤمنین! خدا رو زیاد یاد كنید و صبح و شب تسبیحش كنید. او كسی هست كه خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت می‌فرستن تا شما رو از تاریكی‌ها به سوی روشنایی بیرون بیارن . خدا نسبت به مؤمنین مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳) ::.

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 2:5  توسط tanhaba2 | 

این ماه هم اومد . ماه رمضون رو میگم . با خودم گفتم حالا که این ماه عزیز اومده آپ کنم و به همه دوستای خوبم  التماس دعا بگم . ولی هرچی به این کله مبارکم فشار آوردم توی ذهنم هیچی نیومد که نیومد ( یکی ندونه فکر میکنه قبلا اگه فشار میاوردم چیزی میومد ! ) حالا مجبورم خیلی ساده بگم . ما بنده های خوبی نیستیم یا حد اقل من بنده خوبی نبودم . خیلی از جاها حضور خدا رو فراموش کردم . همیشه توی لحظات سخت زندگیم دست به دامن خدا شدم و بعدش فراموش کردم که مشکلم چجوری حل شد . اما خدای ما مهربون تر از این حرف هاست . الانم که ماه رمضون شروع شده از همه میخوام که برای هم دعا کنیم . میگن اگه یه نفر برای یکی دیگه دعاکنه زودتر اجابت میشه . پس بیایم برای هم دعا کنیم . شاید کمی از مشکلاتی که زندگی هممون رو تحت تاثیر قرار داده کم بشه . تا چشم به هم بزاریم میبینیم پای تلوزیون نشستیم و منتظریم که بگن فردا عید فطره . به همین سادگی . خیلی زود تموم میشه .  بدون اینکه خودمون بفهمیم . پس بیایم از لحظه لحظه این ماه استفاده کنیم و تمام تلاشمونو بکنیم که فرصت ها رو از دست ندیم .

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 3:49  توسط tanhaba2 | 

 

خدایــــــــــا! چند وقتی ست هوای کوی تو دارم،با بغض سنگینی که هیچگاه امانم نمی دهد و قلبی که

مدتهاست نمی تپد،از پشت قفس تنگ زندگانی،غرق وهم و ابهام تو را می نگرم و می بینم در نبض

 نگاه مهربانت کلید قفل قفس سنگی را...و آرام در تپش آرزوهای محال در ساکت این تنـــهائی،

تنـــها تو را می خوانم با سکوت و تمام وجود...خـــدای من دلتنگم و این قفس پر از

تنهــــائی ست،تنهـــام،تنــــــــهای تنهـــــــــا،آنقدر که با من بیگانه ام و بسیار خسته ام،خسته تر از

قاصدک،پناهم بخش مرا در بستر مرگ....و آرامتر در هیاهوی زمان،تا بی نهایت های دور،در محوترین

فاصله ها مرگ را می جویم!خدای من می خواهم من راجای بگذارم و از خود بروم،تا ابد،تا پشت

حصارتیره و تار تنـــــهائی ام،التماست می کنم فرشته ی مرگ را بگو تا مرا از حبس برهاند و... دست

 مهربان مرگ همراهی کند...که دیگر از این همه تنگنائی به تنگ امده ام،از تنگنای تنهائی قفس سنگی

 تنگ،نمی خواهم این زندگانی را نمی خواهم خــــــــــدا.

به قول یکی وایسا دنیا...وایسا دنیا من می خوام پیاده شم ولی کاش رسم چرخ فلک

 اینطوری بود که هر کی هرجا خسته شد پیاده می شد اون موقع من اولین نفر بودم

 که...خدایا صدامو می شنوی به خدا خسته م خسته تر از قاصدک پناهم بخش تنها

 در بستر مرگ............

+ نوشته شده در  جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 2:45  توسط tanhaba2 |